آغوش در دل طوفان
۲۴ خرداد – آغوش در دل طوفان
امروز شنبه بود. روزی که به راحتی میتونستم استراحت کنم. بین کارهای خونه و فکر کردن به روزهای آینده، همهچیز توی ذهنم در حال چرخش بود. صبیحه و لیانا به زودی برمیگردند و این دوری از خانواده هر روز بیشتر و بیشتر حس میشه. امروز بیشتر از هر زمان دیگهای احساس کردم که چقدر سخت هست دور بودن از خانواده. حالا صبیحه رو بهتر درک میکنم که ۱۲ ماه از عزیزاش دور بوده. روزها خیلی سخت میگذرن، حتی یک روز هم دوری از خانواده عذابآوره به قول قدیمی ها خدا هیچ خانه ای رو بی زن نکنه!
حوالی ۹ شب، برای فرار از روزمرگیها به پیادهروی کنار زاینده رود پناه بردم. در مسیر که میرفتم، خبر اومد که صدا و سیما گفته امشب در خانه بمانید چون احتمال حملات اسرائیل بیشتر هست. من تقریبا گوش نکردم و تنها چیزی که از خدا خواستم این بود که هیچ بیگناهی آسیب نبینه!
حرکت کنار زاینده رود که این روزها خشک شده عذاب آوره مخصوا الان که وسطش پر از علف و سبزی شده. بجای جرکت ماهی ها جایی شده برای چرای گوسفندها. بله، گوسفندها! تعجب نکنید، امشب یک چوپان رو دیدم که گوسفندهاش رو وسط زایندهرود رها کرده بود. وسط همهی این هیاهوها و اخبارها، او بیخیال از همه چیز، به کار خودش مشغول بود. فکر کردم این ملت هیچچیزشون نمیشه سالهاست که روزهای سختی رو دیدند و حالا دیگر حتی جنگ هم برایشان ترس ندارد.
وسط این فکرها، یکی از بچهها به من دایرکت داد و سوال عجیبی پرسید: «آذین، به نظرت در جنگها نرخ ازدواج بیشتر میشه یا کمتر؟» سوال عجیبی بود!. اول بهش گفتم نمی دونم ولی بعدش گفتم: مامان و بابا تعریف می کردند، زمان جنگ تحمیلی توی هر کوچه دو تا مراسم بود، یکی برای ازدواج و یکی برای بدرقه شهدا. با اینکه خیلیها میدونستند رفتن به جنگ ممکنه به معنی شهادت باشه، ولی با این حال ازدواج میکردند. شاید چون زندگی یه فرصت کوتاهه، شاید چون در دل جنگ به دنبال امید و پناه میگشتند.
همین طور که داشتم به این سوال فکر میکردم، ناگهان در مسیر، یک عروس و داماد رو دیدم ( عروس لباسی سفید کت و شلوار با یه توری روی سر و دسته گلی صورتی و داماد با صورت خجالت زده با کت و شلوار مشکی) که دست در دست هم از کنارم گذشتن. بدون اینکه سوالی بپرسم، بهشون لبخند زدم و تبریک گفتم، اما فکر کردم شاید اگر ازشون میپرسیدم چرا در این شرایط ازدواج کردید، جوابشون این بود که در زیر صدای گلوله و موشک، تنها چیزی که میتونه آرامششون بده، آغوش همدیگست.
همون لحظه هم در آسمان پدافند ایران در حال رهگیری اهداف دشمن بود و یه نور قرمز رنگی مدام خاموش و روشن میشد انگار که واسه این عروس و داماد جشنی برپا کرده باشن.
بله رفقا زندگی در دل طوفان و جنگ، همچنان در حال ادامه است. در این روزها باید برای همدیگه پناه باشیم، باید یکدیگر رو در آغوش بگیریم و برای هم آرامش باشیم. زندگی به همین سادگیست؛ گاهی آرامش از آغوشهای ساده و همراهیهای کوچک به دست میاد نه سرپناه و پناهگاه های بتنی!
چیزی که امروز یاد گرفتم:
یاد گرفتم که در زمانهای سخت، حتی در میانهی جنگ و بحران، همچنان باید تلاش کنیم تا برای همدیگه پناه و آغوشی باشیم.
یاد گرفتم که زندگی ادامه داره، حتی وقتی به نظر میاد که همهچیز از هم گسسته است.
به امید روزهایی که در آن هیچ جنگی نباشه و همه در کنار هم در آرامش زندگی کنیم.
پناه باشیم برای هم
آغوش باشیم برای هم

دیدگاهتان را بنویسید