شقایقها هنوز اینجا هستند
۲۳ خرداد – شقایقها هنوز اینجا هستن
امروز جمعه بود. روزی که باید استراحت باشه، ولی از همون صبح پر از اضطراب شد. حوالی ۹ صبح مادرم پیام داد: «محمد، بیداری؟» دلم هُری ریخت. سریع رفتم تلگرام. اولین خبر: حمله گسترده به شهرهای ایران. تهران، همدان، تبریز، نطنز، شیراز… مردم کشته شدند. سران کشته شدند. و اسرائیلی که همیشه میگفت با مردم کاری نداره، امروز به قلب مردم شلیک کرد.
سریع زنگ زدم به بابا: «بایا، عمو خوبه؟» گفت: «آره، خداروشکر. ولی کوچه کناری خونهشون رو زدن.»
و من زیر لب گفتم: لعنت به جنگ.
اینستاگرام رو که باز کردم، دیدم جامعه مثل همیشه چند دسته شده: عدهای خوشحال، عدهای به دنبال انتقام، و عدهای مثل من… بیپناه، بلاتکلیف. نمیدونیم باید دعا کنیم، حرف بزنیم یا فقط سکوت کنیم. دیپلماسی؟ حمله متقابل؟ هیچچیز معلوم نیست.
ایران، زخمی همیشگیه. از صفوی تا قاجار، از پهلوی تا صدام، و حالا اسرائیل. قربانی همیشه مردم بودهاند، نه حکومتها. ولی ایران… همیشه مونده.
اقبال لاهوری انگار امروز رو برای ما گفته:
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است…
بعد از ظهر سعی کردم کار کنم. چهار ساعت بیخبر موندم از همهچیز. اما ناگهان صدای انفجار دوباره برگشت. رفتم پشت بام و دیدم… موشکها و پدافند، آسمون رو شخم میزدند. اصفهان هم هدف گرفته شد. بعدش خبر حمله ایران به اسرائیل منتشر شد، موشکهایی از دریای خزر. کمی آروم شدم. نه برای انتقام، برای اینکه حس کردم ایران فقط هدف نبود، میتونه بایسته.
جنگ در هر شکلش کابوسه. دعا میکنم برای سربازهایی که الان در حال دفاعن. برای خانوادههایی که چشم به تلفن دارن. برای مادری که نمیدونه صدای انفجار بعدی قراره اسم کدوم عزیزش رو پاک کنه از دنیا…
شب شد. دلم طاقت نیاورد. رفتم پل خواجو. منتظر بودم خیابونها خالی باشه، ولی… زندگی ادامه داشت. یکی میخوند، یکی سمبوسه میفروخت، یکی تنها قدم میزد. پل خواجو ایستاده بود و مردم هم.
ازشون یاد گرفتم تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
پایان روزم با صدای زنی گذشت که زیر دهانهی سوم پل خواجو آواز میخوند. شعرش انگار حرف دل همهی ما بود:
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظروزای خوبت بگو کجا رفت؟
به قصهها رفت یا از اینجا رفت؟ای زن تنها، مرد آواره
وطن دل توست، شده صد پاره
پاشو کاری کن، فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
و من با صدای او، با آسمونی پر از دود، با خیابونهایی که هنوز پر از نور بودن، برگشتم خونه.
چیزی که امروز یاد گرفتم:
یاد گرفتم حتی توی جنگ هم مردم زندگی رو رها نمیکنن.
یاد گرفتم که قدرت واقعی، نه در حمله، که در ایستادن کنار همدیگهست.
یاد گرفتم که وطن فقط یک خاک نیست؛ وطن، پدر و مادریست که زنگ میزنن، همسایهایست که در دل تاریکی برات دعا میخونه، و زنیست که زیر پل آواز میخونه تا دلها نلرزن.
و یاد گرفتم که باید نوشت، حتی اگر واژههامون خسته باشن. چون نوشتن یعنی زندهایم، و هنوز امیدی هست.
به امید روزهای روشن،
و سلامتی وطن.

دیدگاهتان را بنویسید