روز نوشت‌ها

صدای بنان در زیر پل خواجو

صبح که از خواب بیدار شدم، رفتم سر کار. توی مسیر مثل همیشه پادکست «اکنون» رو پلی کردم. جدا از مهمان‌ها، چند تا از کارشناسان از سعدی، حافظ، مولوی می‌گفتند. تو دلم گفتم: «عمر ما اصلاً قد می‌ده که همه اینا رو بخونیم و بفهمیم؟» ولی واقعاً دلم می‌خواد شعرهای مولوی رو حفظ کنم، حس می‌کنم یه‌جور نجاته.

نزدیک ظهر، یه وبینار داشتم با تیم‌های فروش کرمانشاه و کردستان. این تیم‌ها همیشه جزو بهترین‌هامون هستن. موضوع وبینار درباره‌ی «چرایی» بود و ارزش‌ها. ازشون پرسیدم: «چرا صبح‌ها میاید سر کار؟» تقریباً همه‌شون گفتن: برای خانواده، برای رشد، برای معنا، برای کمک به مردم. این جواب‌ها خیلی فرق داشت با بعضی از شهرهای دیگه که فقط از پول یا نارضایتی می‌گن. حس کردم این گروه واقعاً وصل‌ن به چیزی بزرگ‌تر.

پاداشم رو هم گرفتم: یکی از همکارها، خانم آرزو علیخانی، پیام داد که بعد از این جلسه تصمیم گرفته دوباره نوشتن رو شروع کنه. همون لحظه با خودم گفتم: اگه فقط به یک نفر کمک کنم، من برنده‌م.

بعد از وبینار، یه جلسه درباره جذب لید برای فروشگاه‌ها داشتیم. ایده‌ها زیاد بود، انرژی هم بالا، ولی باز هم اون سوال قدیمی برگشت: چرا بعضی ایده‌ها با اینکه ساده‌ن، اجرا نمی‌شن؟ شاید مشکل از ساختار، نبود مدیر دلسوز یا مسیر مشخص برای مشتری باشه. اما تصمیم گرفتیم برای اولین بار ساختارشکنی کنیم: یه دوره‌ی پولی برگزار کنیم. چون واقعیت اینه، آدم‌ها چیزی که براش پول می‌دن رو جدی‌تر می‌گیرن.

جلسه که تموم شد، یه تماس داشتم که ذهنم رو درگیر کرد. یکی از مدیرها گفت: «آذین، حواست به فلان همکارت باشه، شاید بخوان اذیتش کنن.» همکارمون یه دختره، و انگار نظام مردسالارانه هنوز نمی‌تونه حضور زنی مستقل و موفق رو هضم کنه. تلفنی باهاش حرف زدم، وسط صحبت زد زیر گریه. گفت: «ببخشید بغضم ترکید. مدتهاست دارن اذیتم می‌کنن، می‌خواستم برم ولی الان تصمیم گرفتم بمونم. چون مقصر من نیستم، نمی‌خوام بازنده باشم.»
دمش گرم. اون‌قدری قوی بود که با اشک هم ایستاد. هوش هیجانی بالایی داشت. دعا می‌کنم ایران یه روز برای زن‌ها امن‌تر بشه.

شب، رفتم خونه. فضا یه‌کم سنگین بود. همسرم شیرازه و الان حدود بیست روزه با دخترم لیانا رفتن جهرم، پیش مادرخانمم. شام ساده‌ای خوردم. دراز کشیدم. یه‌جور عذاب وجدان اومد سراغم که آذین، چند تا کار هنوز مونده. ولی جون نداشتم. یه‌جا از ذهنم صدا اومد: «بلند شو، حداقل برو پیاده‌روی.» و من… بلند شدم. البته با ماشین 🤣 چون واقعاً انرژی نداشتم.

رفتم پل خواجو. دهنه به دهنه دنبال صدای آواز بودم. بالاخره یه پسر پیدا کردم که از بنان و داریوش رفیعی می‌خوند. تنها بود، کسی دورش نبود. نشستم کنارش. از حافظ و مولوی خوندیم. سبک شد دلم. یه خانم مسن هم اومد، گفت: «مرضیه، بذار منم بخونم.» و خوند. چقدر خوب خوند…

برگشتم خونه. یکی از فروشنده‌هام پیام داد: «آقای آذین ذهنم فعال شده واسه نوشتن دوره، می‌تونم براتون ویس بفرستم؟» گفتم: «بفرست.» و چقدر پرانرژی روایت کرد.

اما توی این یادداشت، همسرم نبود، دخترم نبود. فقط یه پیام توی واتساپ ازشون بود. امشب بیشتر از همیشه فهمیدم که چقدر حضورشون تو زندگی‌م مهمه. چقدر منتظرم که برگردن. که باشن. که کنار هم غذا بخوریم، ورزش کنیم، معاشرت کنیم. زندگی کنیم.

امروز، روزی بود که خسته بودم ولی عقب ننشستم. که با درد مواجه شدم ولی ترسیدم و باز ایستادم.

چیزی که امروز یاد گرفتم:
اینکه هیچ کاری برای آدم مهم‌تر از معنا داشتن نیست — چه در کار، چه در ارتباط با دیگران.
یاد گرفتم که گاهی فقط یک شنونده بودن، می‌تونه دنیای یک نفر رو عوض کنه.
یاد گرفتم که حتی اگر حالِ حرکت نداشتم، باید حداقل تلاش کنم خودمو از جایم بلند کنم، حتی اگر با ماشین!
و یاد گرفتم که بودن کسانی که دوستشون داریم، نه فقط مهمه — بلکه ضروریه.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید